سه‌شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

....







از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست






کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

what the hell is going on with the people here?!
Im so disappointed when u open the door to someone just BC you think something bad has happened to her! n u R trying to do ur best to help even though you had hurt by her badly. n then u will encounter with the most offensive thing ever. so disappointed. Im deeply sorry. n Im so happy for the decisions that I make about my relations!
God where R we goin to?

سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

report summary




well I think my recent 6 months' observations would be summarized in this sentence:

now, finally I have an idea why there is an ascending tendency of human generation toward pets!
 the previous error source to digest this phenomenon is detected and sufficient statistical evidences show that it was mainly originated from my lack of knowledge in anthropology! probably the modern anthropology!

 7:16 pm, march.4, winter 2013, office desk.

شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

self-knowledge!

hey,
I am the most caring one you have ever seen, when I'm supposed to be like that.
however,
I can be the most uncaring around, when I'm not supposed to be like that!
and this conversion can happen Simply when it supposed to happen!



جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.


آقای الف
دور ماندن از زندگیِ امروزِ کسانی که دوستشان داریم
نتیجه ای جز دورتر ماندن از زندگی فردایشان دربر نخواهد داشت.‏

امضا
نازنین




پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.



چه ساده قلب آدمهای دیگر را می شکنیم
و
تنهایشان می گذاریم
زمانی که نیازمان دارند

چه ساده اخم می کنیم
و از کنارشان می گذریم
و
وانمود می کنیم که ما از شما نارحتتریم
ما رنجیده تریم
ما ستم دیده تریم
و
چه ساده دوره می کنیم این داستان را مرتب با خودمان
و
باورمان می شود
که اینگونه ایم
که اینگونه بوده است


چه ساده خودمان را در میان حجمی از دروغ هایی که از فرط تکرار برایمان واقعیت یافته اند پنهان می کنیم
و
جلوی آینه می ایستیم
سربلند
درچشمان خود نگاه می کنیم
و
می گوییم
ما همه تلاشمان را کرده ایم

کار سختی نیست
اگر به تظاهر بیشتر آغشته اش کنیم
چند قطره اشک درشت چاشنی اش کنیم
و
سعی کنیم که دیگران را هم در باورمان شریک کنیم
تا
بنشینند کنارمان و تاییدمان کنند
و
انقدر بگوییم و بگویند درست است
که
جلوی آینه
سر بلند
بایستیم 
و به خودمان دروغ بگوییم
و 
حتی دیگر متوجه نشویم
که
راستی کجای داستان را 
طور دیگری نوشتیم؟




چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

باد می آید

باد می آید
 بادی آرام و لطیف اما خنک،‏
دستانم را باز می کنم
ژاکت نیمه بازم به دو طرف کشیده میشود
یاد نقاشی ح میفتم سر کارگاه آخر د.ه
نقاشی ایی که بیانگر شخصیتمان قرار بود باشد

باد می اید
بادی آرام، لطیف اما خنک،‏
دستانم را باز می کنم
چشمانم را می بندم
نفس عمیقی می کشم
این هوا چه می گوید؟
این هوا با من چه می کند؟
هوا هوای آخر شهریور تهران است
گرم دلپذیر با بادی خنک، آرام
یاد خیابانمان می افتم
خیابان همیشگیمان
اوایل مهر
وقتی سالها عادت داشتیم عصرها 
با مادرم از سر تپه تا پایینش را پیاده روی کنیم
وقتی هوای اول مهر و باز شدن مدرسه ها و تغییر ساعت ها
خیابانها رو خلوت می کرد
باد می آمد
نور گرم لامپ های سدیم خیابان را نوستالژیک جلوه می داد
برگ های زرد آرام و آرام حرکت میکردند
همه جا خلوت بود
و
من
 همیشه فکر می کردم
که روزی این بازی خاتمه می یابد
و 
من
 همیشه فکر می کردم که روزی دیگر از اینجا عبور نخواهم کرد
و 
من در همه این سالها در گوشه ای از وجودم 
فریاد می کشیدم 
که این حس امن
همیشه یک جا زیستن 
و 
هماره یک طور بودن
و 
با مادرت قدم زدن در این خیابان
از چهارسالگی تا بیست و چهار سالگی
ماندنی نیست
و
من همیشه وقتی در این خیابان می دویدم که زودتر برسم
و 
می افتادم و همیشه سر زانوهایم زخم می شد
هربار افتادن بلند می شدم
و
می دانستم که ماندنی نیست

دلم می خواست
ساعتی فرصت می داشتم
چشمانم را می بستم
و 
در خیابانمان بودم
از روی پل رد می شد و تمام سربالایی را بالا می آمدم
و بوی باد و برگ و نم باران
وجودم را پر می کرد
و تمام تابلوهای سر درد مغازه های هم سن من در آن فروشگاه را
به رسم کودکی هایم بلند بلند تمرین می کردم
و 
می رسیدم به سر کوچه مادربزرگم
سوپر مارکت همیشگی را وارد می شدم
یک چی پلتِ سرکه نمکی محصول مینو می خریدم
و بعد
سرم را برای لحظه ای از میان در گل فروشی سر کوچه شان داخل می بردم
تا از هوای همیشه مطبوعش جانم تازه شود
و بعد از همان نبش پر خاطره می دویدم تا دم در خانه شان
خودم را در آینه ورودی شان نگاه می کردم و زنگ را می زدم
و می گفتم منم
می رفتم بالا
و مادربزرگم انگار که دنیا را دیده باشد
بگوید می دانم مشغولی اما به به که آمده ای
و بپرسد که پس بقیه کجایند
و
من بگویم که مشغول بودند
و 
برای شام می رسند بیایند احتمالا
و در همین میان
بروم در اتاق مهمان
لابه لای همه خاطراتم میان کتابها و وسایل قدیمیشان که همه شان با من خاطره دارند
نفسی تازه کنم
و 
مانتوی راحت خنکم و شالم را جایی بیاویزم و
بروم درون آشپرخانه
پنجره را باز کنم
شمعدانی درون ایوان را آبی دهم
و بعد درخت گردوی حیاط را نگاه کنم
همان درخت گردویی که امان در کودکیش کاشته بود
و الان به قامت یک ساختمان سه طبقه قد کشیده است
و 
شب هایی را به یاد آورم در اتاق سابقم که پنجره اش رو به همین درخت بود
و ستاره هایی که بالایش در آسمان آن روزهای تهران پیدا بودند
و 
من شب ها با آنها درددل می کردم
 وبعد توری پنجره ایوان را بکشم و بگذارم که باد، پرده خانه را کمی  نوازش 
و بعد
همین طور که دارم بروم بنشینم روی مبل با راههای به ترتیب زرشکی، طلایی سورمه ای
میز چوبی با طرح لوزی لوزی های در هم را بیاورم بگذارم جلویم
و با مادربزرگم چای بنوشیم
و خرما بخوریم
و تلویزیون ایران را تماشا بکنیم
و من حوصله ام سر برود و تلویزیون را خاموش کنم
و
الهام زنگ بزند و از در بیاید تو
و
شروع کنیم به مسخره بازی و خندیدن
و ایمان از راه برسد
و بیاید خودش را وسطمان جا بدهد
و بخندیم با هم
و
مادر و پدر و عمه و شوهر عمه ام از راه برسند و شام درست کنیم و 
بگذاریم روی میز
نه
بگوییم خسته ایم 
و سفره بندازیم میان فضای خالی مبل ها
و
دور سفره بنشینیم
و شام بخوریم
و بعد هی کاری نداشته باشیم
و حرف بزنیم
و من حوصله ام سر برود
و آیفون پدرم یا آرمان را برداریم و انگری بردز سه تایی بازی کنیم
یا تمساح و آب باز کنی
و بعد
ساعت 11 شود 
و همینطوری لباسی تنمان کنیم و برویم پایین سر کوچه سوار ماشین شویم
و 
پدر و مادر بگویند که ما پیاده می آییم، هوا خوب است، باد خوبی می آید
و
ایمان با من بیاید
و بگوید که نازنین ببین خواهر باحالی باش و بیا برویم سوپراستار سر هروی یک آبمیوه بزنیم و بعد برویم
و
من بخندم
و او بگوید که نه جدی می گویم
و  برویم بستنی سنتی کیلویی بگیریم
و 
ببریم خانه 
و بنشینیم در حال و دور هم بخوریم
و 
بعد من بیایم در اتاقم
روی لبه تخت رو به روی میز بنشینم
و لپ تاپم را باز کنم
یاهو میل را چک کنم
و ایمیل های گروه محیط زیستمان را چک کنم
و
بعد تا پاسی از شب بیدار بمانم
و ایمان بیاید شب به خیر بگوید
و ازش بخواهم برایم یک لیوان آب بیاورد اگر می شود
و او بگوید معلوم است که نمی شود
و دقیقه ای بعد با یک لیوان پافیلی با چند قطعه یخ و آب بیاید داخل و آرام برود
و من
پنجره را باز کنم
تا بوی باد و گِل بیاید
و کم کم
چراغ را از بالای سرم خاموش کنم و
موبایلم را برای آخرین بار چک کنم و ببینم که همه چی مرتب است و
سایلنتش بکنم
و سر زنگ نگذارمش
و
زیر گرمای پتوی بیست ساله ام بخزم و
از لذت سرمای دلنشین سرمست شوم
و
به این فکر کنم که روزهایی می رسد که دیگر این لذت را نخواهم چشید
و این آرامش ابدی نیست
و بخوابم
و بخوابم.‏
و بخوابم.‏
و بخوابم.‏


انتقال تجریبات!


وقتی وبلاگ اندیشه های یک شخص به دستور آشپزی تقلیل می یابد، نزول جایگاهش در هرم مازلو دیگر نیاز به هیچ توضیحی ندارد.‏

بالاخره پس از چند ماه غذا درست کردن های طولانی مدت و گاه ترجیح گرسنگی بر آشپزی، دستمان آمد که خورش و غذاهای ایرانی وقت گیر و هر آنچه که برای خوردنش برنج ممکن است لازم باشد را رها کن و بچسب به عدسی و بروکلی آب پز و  قارچ و بادمجان یا کدوی سرخ شده و تکه ای گوشت یا مرغ یا ماهی با هویج تفت داده شده که یادگار اینجاست با  اندکی نان که هم غذای کاملی باشد هم زود آماده شود هم رنگارنگ و متنوع.‏
آن هم با این متد که بروکلی را با اندکی آب بگذار درون ظرف نیمه بسته در ماکروویو (منبع: الحاندرو)، همزمان کدو و   هویج یا بادمجان را در تابه ای دیگر و گوشت یا مرغ را هم در تابه ای دیگر به دادشان برس و بعد همه را مخلوط و قارچ و جعفری را هم اضافه کن و ترکیب وبخور.‏ بعله گیاهخواری ما هم که کلا در طول تعطیلات در کنار خاله و شوهرخاله محترم و پسرعمه جان و دوستان گوشتخوار اساسی عزیز کلا به فنا رفت.‏

موارد قابل جایگزین برای تنوع:‏
بروکلی/فلفل دلمه/هویج
کدو/بادمجان
مرغ/ماهی/گوشت
جعفری/اسفناج
یک تکه نان پیتا

یا نان پیتزا و ترکیب مشابهی روی آن!‏

چند فاکتوریلی هم خلاصه اگر جایگشت بدهی حداقل چهار روز می توانی غذای کاملا متفاوت سریع بخوری و از طرفی موارد مورد نیاز را هم دریافت کرده باشی. اگر بخش سبزیجاتش را بتوانی خام تر کنی که چه بهتر.‏
صبح ها هم که عدسی و اسموتی را دریاب.‏
بقیه روز را هم میوه بخور و ماست.‏
شب ها هم قرص آهن.‏

هفته ای یک بار هم بیرون غذا بخورو طبعا چیزی را که در خانه نمی خوری.‏

آخر هفته ها هم یک وعده غذای خوشمزه می رسی درست کنی.‏

و اینگونه زنده می مانی و مساله یکی از نیازهای ابتداییِ کف هرم مازلو حل می شود.‏

بعله خلاصه تازه به این مهم رسیده ایم که غذا خوردن و چه خوردن و چه موقع خوردن چه مساله مهمی بوده است و ما غافل بوده ایم!‏ حتی به این ایده فکر می کنیم که اگر کسی شرایط مالی خوبی داشته باشد ایده بدی نیست که یک آشپز استخدام  کند و از او بخواهد غذا درست کند.‏ مهم است دیگر!‏

حالا اگر بپرسید این درگیری از کجا ناشی شده در واقع باید به هرم مازلو برگردیم، همه این حرکات در جهت حرکت و تمایل برای برگشت، حداقل درجایگاه پیشین در هرم مازلو می باشد و این مهمترین هدفی است که در این پروسه دنبال می ‏شود.‏
لطفا اگر کسی ایده خوبی در این زمینه دارد دریغ نفرماید.‏

دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.


ایمیل وارده :‏
نازنين
چطور هستي؟
چقدر آدم دوست دارد بنويسد "نازنينم"، يك جور جالبيست كسي كه نامش نازنين است را هي مخاطب كني "نازنينم". مثلا بگويي "نازنينم" اون نمكدونو ميدي؟ "نازنينم" ، شارژر همرات داري؟ . مخاطب خاص شما ، ابزار خوبي براي دلربايي هرلحظه دارد.




پانوشت: اومدم برچسب این پست رو انتخاب کنم می خواستم  بذارمش زیر مجموعه "چه خش گفت" بعد یه لحظه دیدم خیلی تایتل خشن و داغونیه. و دارم فکر می کنم سه چهار سال پیش که این رو به عنوان تایتیل خیلی نوشته هام انتخاب می کردم واقعا پیش خودم چی فکر می کردم!!‏ ! من عذرخواهی می کنم از همه
نویسنده هایی که خوش نوشتند و من نوشتشون رو تحت این تایتل اینجا منتشر کردم!‏
نمی دونم چی فکر می کرده پیش خودش! ‏

دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دریافت نوشته ها

سلام 
مخاطبان عزیز :) احتمالا برای مدتی به صورت شخصی می نویسم
و بعد دوباره به بلاگ برمی گردم 
اگر متمایل به دریافت نوشته های این مدت هستید لطفا 
به نحوی وبلاگ صاحاب را مطلع بفرمایید
و وبلاگ صاحاب نیزبا کمال میل و افتخار به نحوی شما در جریان نوشته ها قرار خواهد داد
:)
اگر هیچ نحوی نیست، کامنتی خصوصی بگذارید و با معرفی خود و لینک خود به این بلاگ، آدرس ایمیل خود را بنویسید

سپاس