باد می آید
بادی آرام و لطیف اما خنک،
دستانم را باز می کنم
ژاکت نیمه بازم به دو طرف کشیده میشود
یاد نقاشی ح میفتم سر کارگاه آخر د.ه
نقاشی ایی که بیانگر شخصیتمان قرار بود باشد
باد می اید
بادی آرام، لطیف اما خنک،
دستانم را باز می کنم
چشمانم را می بندم
نفس عمیقی می کشم
این هوا چه می گوید؟
این هوا با من چه می کند؟
هوا هوای آخر شهریور تهران است
گرم دلپذیر با بادی خنک، آرام
یاد خیابانمان می افتم
خیابان همیشگیمان
اوایل مهر
وقتی سالها عادت داشتیم عصرها
با مادرم از سر تپه تا پایینش را پیاده روی کنیم
وقتی هوای اول مهر و باز شدن مدرسه ها و تغییر ساعت ها
خیابانها رو خلوت می کرد
باد می آمد
نور گرم لامپ های سدیم خیابان را نوستالژیک جلوه می داد
برگ های زرد آرام و آرام حرکت میکردند
همه جا خلوت بود
و
من
همیشه فکر می کردم
که روزی این بازی خاتمه می یابد
و
من
همیشه فکر می کردم که روزی دیگر از اینجا عبور نخواهم کرد
و
من در همه این سالها در گوشه ای از وجودم
فریاد می کشیدم
که این حس امن
همیشه یک جا زیستن
و
هماره یک طور بودن
و
با مادرت قدم زدن در این خیابان
از چهارسالگی تا بیست و چهار سالگی
ماندنی نیست
و
من همیشه وقتی در این خیابان می دویدم که زودتر برسم
و
می افتادم و همیشه سر زانوهایم زخم می شد
هربار افتادن بلند می شدم
و
می دانستم که ماندنی نیست
دلم می خواست
ساعتی فرصت می داشتم
چشمانم را می بستم
و
در خیابانمان بودم
از روی پل رد می شد و تمام سربالایی را بالا می آمدم
و بوی باد و برگ و نم باران
وجودم را پر می کرد
و تمام تابلوهای سر درد مغازه های هم سن من در آن فروشگاه را
به رسم کودکی هایم بلند بلند تمرین می کردم
و
می رسیدم به سر کوچه مادربزرگم
سوپر مارکت همیشگی را وارد می شدم
یک چی پلتِ سرکه نمکی محصول مینو می خریدم
و بعد
سرم را برای لحظه ای از میان در گل فروشی سر کوچه شان داخل می بردم
تا از هوای همیشه مطبوعش جانم تازه شود
و بعد از همان نبش پر خاطره می دویدم تا دم در خانه شان
خودم را در آینه ورودی شان نگاه می کردم و زنگ را می زدم
و می گفتم منم
می رفتم بالا
و مادربزرگم انگار که دنیا را دیده باشد
بگوید می دانم مشغولی اما به به که آمده ای
و بپرسد که پس بقیه کجایند
و
من بگویم که مشغول بودند
و
برای شام می رسند بیایند احتمالا
و در همین میان
بروم در اتاق مهمان
لابه لای همه خاطراتم میان کتابها و وسایل قدیمیشان که همه شان با من خاطره دارند
نفسی تازه کنم
و
مانتوی راحت خنکم و شالم را جایی بیاویزم و
بروم درون آشپرخانه
پنجره را باز کنم
شمعدانی درون ایوان را آبی دهم
و بعد درخت گردوی حیاط را نگاه کنم
همان درخت گردویی که امان در کودکیش کاشته بود
و الان به قامت یک ساختمان سه طبقه قد کشیده است
و
شب هایی را به یاد آورم در اتاق سابقم که پنجره اش رو به همین درخت بود
و ستاره هایی که بالایش در آسمان آن روزهای تهران پیدا بودند
و
من شب ها با آنها درددل می کردم
وبعد توری پنجره ایوان را بکشم و بگذارم که باد، پرده خانه را کمی نوازش
و بعد
همین طور که دارم بروم بنشینم روی مبل با راههای به ترتیب زرشکی، طلایی سورمه ای
میز چوبی با طرح لوزی لوزی های در هم را بیاورم بگذارم جلویم
و با مادربزرگم چای بنوشیم
و خرما بخوریم
و تلویزیون ایران را تماشا بکنیم
و من حوصله ام سر برود و تلویزیون را خاموش کنم
و
الهام زنگ بزند و از در بیاید تو
و
شروع کنیم به مسخره بازی و خندیدن
و ایمان از راه برسد
و بیاید خودش را وسطمان جا بدهد
و بخندیم با هم
و
مادر و پدر و عمه و شوهر عمه ام از راه برسند و شام درست کنیم و
بگذاریم روی میز
نه
بگوییم خسته ایم
و سفره بندازیم میان فضای خالی مبل ها
و
دور سفره بنشینیم
و شام بخوریم
و بعد هی کاری نداشته باشیم
و حرف بزنیم
و من حوصله ام سر برود
و آیفون پدرم یا آرمان را برداریم و انگری بردز سه تایی بازی کنیم
یا تمساح و آب باز کنی
و بعد
ساعت 11 شود
و همینطوری لباسی تنمان کنیم و برویم پایین سر کوچه سوار ماشین شویم
و
پدر و مادر بگویند که ما پیاده می آییم، هوا خوب است، باد خوبی می آید
و
ایمان با من بیاید
و بگوید که نازنین ببین خواهر باحالی باش و بیا برویم سوپراستار سر هروی یک آبمیوه بزنیم و بعد برویم
و
من بخندم
و او بگوید که نه جدی می گویم
و برویم بستنی سنتی کیلویی بگیریم
و
ببریم خانه
و بنشینیم در حال و دور هم بخوریم
و
بعد من بیایم در اتاقم
روی لبه تخت رو به روی میز بنشینم
و لپ تاپم را باز کنم
یاهو میل را چک کنم
و ایمیل های گروه محیط زیستمان را چک کنم
و
بعد تا پاسی از شب بیدار بمانم
و ایمان بیاید شب به خیر بگوید
و ازش بخواهم برایم یک لیوان آب بیاورد اگر می شود
و او بگوید معلوم است که نمی شود
و دقیقه ای بعد با یک لیوان پافیلی با چند قطعه یخ و آب بیاید داخل و آرام برود
و من
پنجره را باز کنم
تا بوی باد و گِل بیاید
و کم کم
چراغ را از بالای سرم خاموش کنم و
موبایلم را برای آخرین بار چک کنم و ببینم که همه چی مرتب است و
سایلنتش بکنم
و سر زنگ نگذارمش
و
زیر گرمای پتوی بیست ساله ام بخزم و
از لذت سرمای دلنشین سرمست شوم
و
به این فکر کنم که روزهایی می رسد که دیگر این لذت را نخواهم چشید
و این آرامش ابدی نیست
و بخوابم
و بخوابم.
و بخوابم.
و بخوابم.